X
تبلیغات
رایتل
سنگفرش
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1383
Feelings can never understand

روزی روزگاری،در جایی دور،خیلی دور،شاید اونور دنیا یه پادشاه بود و دخترش.شاهزاده خانوم مثل پریای قصه ها زیبا بود ویه شب توی یه مهمونی بزرگ که در اون زیبا ترین شاهزاده ها حضور داشتن ، یه سرباز که به عنوان نگهبان اونجا بود از جان ، عاشقش شده بود.

اما یه سرباز ساده کجا و دختر شاه کجا؟

یه روز، بالاخره ،سرباز ترس رو کنار میذاره و راز دلش رو به دختر شاه میگه. میگه که دیگه بدون او قادر به ادامه زندگی نیست.دختر شاه که حسابی شوکه شده بود ،با حالتی خاص به اون نگاه میکنه و میگه:"اگه توبتونی صد شب و صد روز مقابل پنجره اتاق من بایستی،من مال تو میشم".

با این کار،سرباز رفت و یک روز ،دو روز ،...ده روز ..بیست روزو..جلوی پنجره اتاق دختر ایستاد و هر روز عصر ، شاهزاده خانوم از پشت پنجره نگاه می کرد و او اصلا" حرکت نمی کرد.اونجا همیشه بارون و توفان میشد و پرنده ها روی سرش رو کثیف می کردن و حشره ها نیشش میزدن ،اما او تکون نمی خورد.

بعد از نود شب،اون مثل یه میله حصار قصر شده بود...خشک و لاغر..و اشک از چشماش مثل ابر بهاری جاری بود.اون نمی تونست جلوشونو بگیره.اون حتی قدرت نداشت بخوابه و در تمام این زمانها پرنسس اونو می دید.

 

وقتی نود ونهمین شب رسید ، سرباز ایستاد و صندلی اش رو بر داشت و بی هیچ حرفی رفت.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 116896


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها