سنگفرش
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
 
جمعه 21 بهمن ماه سال 1384
غبار نفرت

 

شپیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آغاز می کنم
فریاد می کشم که :
"ترکم گفته اند!"
چرا ازخود نمی پرسم
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه ور ویایم را
زندگی ام را
با اوقسمت کنم ؟
آغاز جدا سری
شاید
از دیگران
نبود

ق قائم بر دو عامل است : باید ریشه و آزادی داشته باشد . باید هنر اعتماد کردن را آموخته باشد .

یاد بعضی حرفهای قشنگ رهایم نمی کنند.اما من احساس کسی را دارم که در کوچه های غربت رها شده است.سرگردان در این روز های وحشی. تو حتی دنبالم نگشتی!

نه ! دیگر نمی خواهم به تنهایی خود پناه ببرم.باید پریشانی را به دست باد رها کرد."انسان با رنج است که آغاز می شود".شاید این جمله هم برای من است برای اینکه بتوانم احساس بطالت را به فراموشی بسپارم و از  دروغ بودن جمله " بی تو هرگز " کمتر عذاب بکشم.


 
شنبه 8 بهمن ماه سال 1384
شروع

 

هنوز ایستاده ام و لایه های در هم پیچیده ذهنم را جستجو می کنم، ولی چیزی نمیابم ....

بعضی وقتها کسی که نمی دانم کیست در ذهنم زمزمه می کند:"مهم نیست اگر چه نشانه ای نیست و نه حتی رنگ و بویی خاص که رهنمون من باشد، مهم نیست، حداقلی هست، حس کمبود چیزی.همین کافیست.از همین جا باید شروع کرد .از همین اندک تا بشود فهمید چه بوده است یا چیست و کجا؟؟؟؟".

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 27895


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها